باز کن رو سری ات را
بادها بلاتکلیف اند
بلندی دامنت
با گرمی آب و هوا
نسبت عکس دارد
پرهای بالشم را که تکاندی
درست یادم نیست چند روز از زمستان می گذشت
چشمهایت به خواب که می رفتند
جای تمام خرگوشها را تنگ می کردی
درست یادم نیست…
زمستان گذشته بود
تو روی یک پاشنه می خندیدی
و ژکوند در بیخوابی ِ خرگوشهای سفید زاده شد
چشمهایت به خواب که می رفتند فهمیدم
زیباییت دیواری ست که باید
روی تمام نقاشیهای دنیا نصب شود
ر.منزوی
Welcome to WordPress.com. After you read this, you should delete and write your own post, with a new title above. Or hit Add New on the left (of the admin dashboard) to start a fresh post.
Here are some suggestions for your first post.